کوه نورد


خاطرات کوه نوردی حمید شریعتی

اولین اردوی تیم ملی امید هیمالیانوردی

تاریخ اجرای اردو: 9 تا 11 1387

مربیان: آقایان بهنام جداییان و حسین امانی

مکان: پناهگاه پلنگچال

صبح روز چهارشنبه 9 مرداد، بعد از اینکه کوله را به طور کامل بستم، راهی پناهگاه پلنگچال شدم. با کمی تأخیر حدود ساعت 11:15َ به پناهگاه رسیدم. فرم مربوط به ثبت نام را پر کرده، همراه مدارک تحویل دادم.

طبق معمول بعد از بررسی کولۀ تک تک افراد شرکت کننده که به 64 نفر می رسیدند و خوردن نهار و استراحت و نماز، رأس ساعت 3 بعد از ظهر حرکت کردیم. ابتدای مسیر و در سمت شرقی پناهگاه دست به سنگ کوچکی داشت که به علّت تعدّد افراد باعث ایجاد فاصله در ستون تیم شد. هوای گرم تابستانی که به نسبت شهر و به علت وزش بادهای ملایم، خنک تر به نظر می رسید؛ مخصوصاً در دره ای که بعد از گذر از دست به سنگهابود باعث شروع خوبی شده بود. البته در ابتدا اغلب افراد من جمله خود من تحت تأثیر جو رقابتی اردو قرار گرفته بودند که باعث ناراحتی بود. بعد از گذر از عرض دره از یک شیب نسبتاً تند به سمت شمال و شمال شرقی حرکت کردیم.

ساعتی بعد از اردو احساس کردم سرعت بیشتر شده و لیکن در صف طویلی از کوهنوردان به خوبی قابل حس نبود تا اینکه فاصلۀ نفرات اول به طور مشخص این تغییر را نشان داد.

به علّت اینکه شب برنامه برای تهیۀ وسایل لازم، مجبور بودم تا صبح بیدار بمانم خستگی خیلی زود به سراغم آمد. البته ناگفته نماند این شب بیداری فقط و فقط به خاطر پیگیری کارهای اداری تست کوپر تا عصر روز قبل از برنامه بود و اجازه پیدا نکرده بودم به کوله چینی حتی فکر کنم. درهر حال به خاطر عشق و علاقۀ زیاد به هر قیمتی در این برنامه شرکت کردم.


بعد از 2 الی 3 ساعت کوهپیمایی البته با سرعتی نسبتاً زیاد، آن هم نه در شیب معمولی، بالاخره در جایی استراحت کردیم و متأسفانه به علت دیر رسیدن اسمم در قسمت های انتهایی لیست سرعت قرار گرفته بود. بعد از چند دقیقه اتراق و تجدید فوی، سمسیر شمال غربی و غربی که آمده بودیم باز گشته و به سمت شمال شرق از سینه کش کوه حرکت کردیم تا به جاده خاکی منتهی به ایستگاه پنچ تلکابین رسیده و آنجا به دستور سرپرست به عنوان دومین تست شروع به برپایی چادرها در کنار جاده کردیم.

البته قبل از آن استراحتی طولانی جهت معرفی هر یک از افراد به تیم داشتیم که باعث ایجاد صمیمیت و شناخت بهتری نسبت به همنوردان می شد. احساس می کردم منفعت این برنامه تجربه گرانبهایی است که در کنار افراد مثل سمکو که تجربه صعود به ارتفاعات 7000 متری را دارند کسب خواهم کرد. ضمن اینکه مدت ها بود با چنین کوهنوردان جدی و علاقه مندی برنامه اجرا نکرده بودم.

هنوز یک ربعی از چادر زدنمان نگذشته بود که مجبور شدیم به دستور مربی آنها را جمع کرده و سریع به یک ستون حرکت را ادامه دهیم. اما متأسفانه، در سومین تست هم با بد شانسی مواجه شدیم و چون هم چادریم به چادر زیاد آشنا نبود و من هم به عنوان کار گروهی مجبور بودم جمع کردن چادر را با همکاری او انجام دادم جزو آخرین نفرات شمرده شدیم.

پس از پاکسازی محل چادرها با سرعت به تیم پیوستیم و این بار با سرعتی ملایم تر ادامه دادیم تا اینکه از قسمت غربی ایستگاه پنج سر در آوردیم. پس از ثب عکس های یادگاری به روی یال غربی رفته و به سمت پلنگچال سرازیر شدیم.

نم نم خورشی غروب را آغاز کرده بود و ما به پلنگچال نزدیک می شدیم. قرار بود پایین تر از پناهگاه چادرها را برپا کنیم و تا ساعت 10:30َ حق رفت و آمد به پناهگاه و بیرون ماندن از چادرها را داشتیم.

هم چادریم، به دلیل سرعت کمی که داشت تصمیم به انصراف گرفت و برای خوابیدن به پناهگاه رفته بود . من نیز بعد از آب کردن بطری ها و

گرم کردن سوپ شام را با خواب آلودگی 40ساعته ای که داشتم، خوردم و قبل از ساعت 11:00َ که خاموشی بود خوابیدم.

 

پنجشنبه 10/5/1387

سر و صدای بچه ها به گوش می رسید. با خستگی که از روز گذشته داشتم طبیعی بود که کمی دیرتر از بقیه بیدار می شدم. ساعت 5 صبح را نشان می داد. نیم ساعت بیشتر وقت نداشتم که چادر به هم ریخته ام را جمع و جور کنم. آخرین نفری بودم که خود را به پناهگاه رساندم. در حالی که عده ای هنوز در حال آماده شدن بودند، زمزمه هایی از بی آبی و روزی سخت به گوش می رسید. بکا در نظر گرفتن 10 نفری که روز گذشته انصراف داده بودند درصد بیشتری انصرافی در ادامۀ برنامه انتظار می رفت.

با اینکه غرورم اجازه نمی داد اعتراف کنم اما چهارشنبه واقعاً خسته شده بودم و مدام حرف های مجتبی در ذهنم بود که مرا به تمرین تشویق می کرد و من هم پشیمانی گوش ندادن به حرف او را احساس می کردم. مخصوصاً سبقت هایی که دیگران از من گرفته می شد ناراحتم می کرد.

بالاخره بعد از چند دقیقه انتظار در کنار پناگاه، از پاکوب شمالی و غربی آغاز کردیم. هدف قلّۀ پلنگچال بود از آن یال را ادامه دادیم تا اینکه روی خط الرأس دارآباد-منار قرار گرفتیم و تا نزدیک منار ادامه دادیم و به سرعت بازگشتیم.

در 13 ساعت کوهپیمایی هیچ آبی وجود نداشت و البته نه کم آبی بلکه آب نگرانمان می کرد. چون از طرف دیگر در طول مسیر اصلاً نمی دانستیم مقصد نهایی کجاست و مدامدر حال حدس زدن بودیم. استراحت های خوبی داشتیم که مورد انتقاد شدید آقای جداییان قرار گرفته بود. مخصوصاً برای نهار که فکر می کنم یک ساعتی استراحت داشتیم. از این بابت باید ممنون آقای امانی باشیمکه در استراحت ها اصرار داشتا و ضمن آن ایجاد روحیه می کرد.

هتل ایستگاه هفت تلکابین توچال که ظاهر شد، خیالم از بی آبی راحت شد. ساعت 5 بعد از ظهر بود.حلقۀ دایره ای بزرگی تشکیل دادیم و به مدت 5 دقیقه حرکات کششی انجام دادیم. سپس گروه، گروه برای تست برپایی چادر که حداکثر 3 دقیقه زمان برایش در نظر گرفته شده بود، آماده شدیم. نمرۀ قابل قبولی برای این تست نگرفتیم – 10 از 20 ! ولی این باعث نمی شد، بعد از این برنامه تلاش خود را متوقف کنم و به تست های دیگر امید داشتم.

در چادرها به اندازۀ کافی استراحت کردیممخصوصاً تشنگی روز گرم تابستانی در ارتفاع بالای 3500 متری  را با آب تگری چشمه رفع کردیم.

نزدیک غروب، ساحت حدود 20:30َ با آماده کردن کوله های حمله آقای جداییان و دو سه نفر از بچه ها را در کنار چادرها ترک کگفته و به قصد صعود فلّۀ توچال به را افتادیم. اکثراً از کوله های اصلی شان به عنوان کولۀ حمله استفاده کرده بودند ولی من کیف کمری ام را به عنوان کوله حمله انتخاب کرده بودم که آقای جداییان هنگام چک کردن کوله حمله ها به من فرصت داد تا من نیز کول ام را بیاورم.

خلاصه، قلّۀ توچال نیز صعود شد و صبح روز بعد هم با کمی بالا پایین کردن برنامه را به اتمام رساندیم.

درکل بسیار راضی ام از اینکه در این تست شرکت کردم، ولی واقعاً هیچ کوهنوردی انتظار ندارد بابت عضویت در تیم ملی پو لی از او بگیرند! ضمناً در این برنامه نظم را بیشتر تمرین کردم که بهترین تجربه ام بود.

حمید شریعتی

12/5/1387

   + - ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٧