کوه نورد


خاطرات کوه نوردی حمید شریعتی

جنگل (4 تا 6 فروردین 1387)

جنگل های کجور

تعطیلات نوروز فرصت مناسبی برای اجرای برنامه های چند روزه برای تمام کوه نوردان ایرانی می باشد تا با تجاربی که از قبل داشته اند از طبیعت لذت ببرند و اغلب، دیگران را نیز بهره مند کنند.جاده چالوس - سیاه بیشه، استراحت برای صرف صبحانه

گروه کوه نوردی پارس شمیران نیز این فرصت را غنیمت شمرده و در دامن طبیعت بکر و زیبای شمال کشور، بیشتر با هدف گشت و گذار در جنگل و آشنایی بیشتر با جنگل نوردی، منطقه کجور را انتخاب کرد.

در جاده چالوس بعد از سیاه بیشه، حدود 2 ساعت جاده ای در سمت راست، ما را به سمت روستای لاشک، قبل از جنگل های کُجور، می رساند. علاوه بر زیبایی های جاده چالوس، مناظر اطراف به خصوص ارتفاعات در هوایی لطیف لذت آن را دو چندان می کرد. و نکته ای که خیلی بیشتر قابل توجه بود، در دید بودن رشته کوه های تخت سلیمان در سمت شمال غربی ما بود که خاطرات فراموش نشدنی سرچال و علم چال و علم کوه و ... را به یاد می آورد.

روستای لاشک - شهرک، مهمان آقای کیا به صرف نیمرو و چای

سرپرست تیم، جناب آقای امیر کیا، که به نوعی از محلی های روستا محسوب می شوند در طی راه با توجه به وجود حیواناتی همچون خرس، گوزن و گراز، توضیحات لازم را در مورد نکاتی که در جنگل باید رعایت کنیم و همچنین اطلاعاتی از جغرافیا و دیگر چیزهای مورد نیاز می دادند.

اکثر روستاهای آن منطقه ییلاقی محسوب می شوند و اکثراً با سرد شدن هوا به چالوس و نوشهر و ... می روند.


ظهر روز یکشنبه، چهارم فروردین 1387، در شهرک شخصی نزدیک روستا توقف کردیم و بعد از استراحت و صرف نهار تا جایی که ممکن بود با مینی بوس ها به «گل بنگ» که قرار بود در آنجا چادرها را برای اقامتی 2 روزه برپا کنیم نزدیک تر شدیم.

حدود 1 تا 2 ساعت پیاده روی داشتیم. قرار بود چادر ها، اره موتوری و سایر لوازم بیرون از کوله ها را با قاطر ببریم. در اولین گوسفندسرای مسیر بعد از کمی استراحت و رفع تشنگی به دو گروه تقسیم شدیم که با اختلاف نیم ساعته همه ساعت 6 بعد از ظهر در گل بنگ رسیدند.

گل بنک در واقع ابتدای جنگل محسوب می شد و قبل از آن که محیط زیست آنجا و باقی زمین های اطراف را خریداری کند گوسفند سرا بود. نزدیکی چشمه آب نیز از دیگر ویژگی های آن محل محسوب می شد. ولی برای سرما مجبور بودیم آتش روشن کنیم که البته از درختان جنگل فاصله داشت و بیشتر اطرافمان را درختچه های پر تیغ زرشک بود.

من به همراه آقا سعید ( از محلی های روستا ) و هادی پورتقوی و ابو الفضل و آقای کیا برای جمع آوری هیزم کمی بالاتر رفتیم و با اره موتوری کنده هایی از چند درخت خشک و قطع شده جمع آوری کردیم. پس از دو بار بارگیری قاطر همگی برگشتیم و در محل کمپ و در کنار آتش گرم و دلچسبی که آقا سعید همان ابتدای رسیدنمان فراهم کرده بودند و حالا با کنده های بزرگ و خشک، شعله ور تر شده بود جمع شدیم.

هوا کم کم رو به تاریکی می رفت و شبی پر ستاره را نوید می داد. به دور از شلوغی های شهر و در بستر طبیعت به شکرانه این نعمت ها در کنار دوستی هایمان لحظات خوشی می گذراندیم.

آقا سعید و آقا شهاب، قاطر و اره موتوری را برداشتند و به سمت روستا حرکت کردند. کمی بعد از آن سیخ کردن گوشت هایی که آقای کیا قبلاً تدارک دیده بودند آماده شد و بر که بر روی ذغال آماده شده از کنده های درختان گرم کردیم و صرف نمودیم. شبی به یاد ماندنی و دراز در اولین روزهای سال ما را از خوابیدن منصرف کرده بود. ولیکن عده ای که دیگر نمی توانستند بی خوابی را تحمل کنند، برای استراحت به چادرها رفتند. 2 ساعت بعد از نیمه شب، خانم کریمی و خانم مجرد و همچنین آقایان نظری، صدیه و چند تن دیگر به سرپرستی آقای کیا به امید دیدن حیوانات چند ساعت جنگلی که بر روی شیب کوه های فرعی بود پیمودند.

صبح روز دوم، کم کم بچه ها بیدار می شدند و صبحانه می خوردند. قرار بود طبق نظر اکثریت به دریاچه ولشت که در 4 ساعتی روستا قرار داشت برویم و در غیر این صورت در جنگل بمانیم که همینطور هم شد. بنابراین مجبور بودیم دوباره برای جمع آوری هیزم اقدام کنیم، ولی این بار بدون موتور برق! کار سخت و طاقت فرسایی به نظر می آمد اما بسیار جالب بود. از طرفی نیز مجبور بودیم راه نیم ساعته تا محل چادرها را با کنده های سنگین طی کنیم که مزه دیگری داشت.

مقداری دل و جگر و قلوه باقی مانده بود که بعد از صرف نهار کباب کردیم و خوردیم. باقی روز را به تفریح و بازی در همان محل پرداختیم و من به همراه خانم رجبلو و خانم ساعی و خانم مجرد به سرپرستی آقای کیا و همراهی آقای سرهنگیان تصمیم گرفتیم طبق قرار قبلی، تا جایی که ممکن بود، صعود کوچکی داشته باشیم.

حرکت در جنگل وقتی بخواهید با حیوانات برخورد داشته باشید بسیار خطرناک است، و گرچه ما تمام سعی مان را کردیم ولی هیچ حیوانی ندیدیم ولی رد پاها و محل خوابیدن و دیگر نشانه های وجودشان در مسیری که به سمت خط الرأس بالای سرمان می رفتیم در کنار توضیحات آقای کیا معلومات زیادی به ما می داد.

دیگر هوا تاریک شده بود و ما در نزدیکی چادرها بودیم. همه دور آتش جمع بودند و به دست زدن و شادی می پرداختند. ما نیز به جمع آنان پیوستیم و شب آخر را گذراندیم. ضمن اینکه طی یک نظر خواهی تصمیمان را برای برنامه روز بعد گرفتیم. 

   + - ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٧