کوه نورد


خاطرات کوه نوردی حمید شریعتی

توچال (24/12/1386)

بعد از چند هفته که به علت مشغله درسی و کاری نتوانسته بودم برنامه مفیدی برای کوه نوردی ام داشته باشم، بالاخره فرصت پیش آمد و به همراه خانم منصوره رجبلو ( خالۀ بنده) تصمیم گرفتیم آخرین جمعه سال را به قلّه توچال صعود کنیم.

هوا ابری بود و سرعت باد نسبت به روزهای گذشته بیشتر شده بود، ولی ما تصمیم داشتیم قلّه را صعود نماییم. ساعت ۶ صبح، سر پل تجریش، بعد از خرید و رسیدن خاله ام با تاکسی به سربند رفتیم. هوای مطبوع آن وقت صبح، و در عین ناباوری جمعیت اندک که به نظر می رسید به خاطر انتخابات مجلس این کاهش جمعیت کوه نوردی صورت گرفته نوید یک روز خوب را به ارمغان می آورد. در میدان سربند، خانم و آقایی با بازوبندهایی که نشان می داد از طرف هیئت کوه نوردی استان تهران هستند، بروشورهای آموزشی-تبلیغاتی را میان کوه نوردان پخش می کردند و توصیه های لازم را هم متذکر می شدند.

ساعت ۶:۳۰ صبح جمعه، بیست و چهارم اسفند، با هدف رسیدن به پناهگاه شیرپلا صعود را آغاز کردیم. سرعت ملایم و مداومی داشتیم که گرچه زمان بیشتری برای رسیدن به پناهگاه از ما می گرفت ولی از خستگی بیش از حد جلوگیری می کرد. پناهگاه شیرپلا مثل همیشه، در ابتدای مسیر نمایان شد و هدف اصلی ما تا حدود ۳ ساعت دیگر بود. ولی قلّه در میان ابرهای خاکستری برای صعود بعید به نظر می رسید. مخصوصاً که هر چه ارتفاع بیشتر می شد، بر سرعت باد افزوده می شد.

بالاخره بعد از کلی گفت و گو و خوش گذرانی در دامن طبیعت بکر و نمناک دربند، به پناهگاه شیرپلا رسیدیم. خبری از ورودی نبود که بعید به نظر می رسید! ساعت ۹:۳۰ صبح را نشان می داد که ما در سالن عمومی وسایل مان را برای صرف صبحانه از کوله ها بیرون آوردیم. سالن پر بود از علاقه مندان به صعود، در آخرین جمعه سال. باد شدت گرفته بود و پنجره ها را به طور وحشتناکی می لرزاند.همهمه جمعیت بیشتر شد و هر کس با شنیدن سوز باد و لرزش شیشه ها نظری می داد. ما در کنار زوج جوانی که بسیار خوش برخورد و مهربان بودند صبحانه را صرف کردیم و حدود ساعت ۱۰ حرکت به سمت جان پناه سنگ سیاه را ادامه دادیم.

      یال آخر منتهی به سنگ سیاه 

مسیر صعود، کمی بالاتر از میدان سربند، ابتدا به سمت شمال شرق متمایل می شد تا به پناهگاه برسیم و سپس به غرب و بعد از قرار گرفتن بر یال اصلی، به سمت شمال و شمال غرب می رفت تا به سنگ سیاه می رسیدیم.

مسیر صعود به سنگ سیاه

البته من فکر نمی کردم خاله ام توانایی رسیدن به سنگ سیاه را داشته باشد. ولی در عین ناباوری، از اصرارش برای صعود به قلّه نظرم در موردش عوض شد. مطمئناً مدتی که از ابتدای سال شروع به کوه نوردی کرده بود (هر چند بیشتر کلکچال می رفت) تأثیر زیادی در قدرت بدنی اش گذاشته بود و همین مرا امیدوار کرد که بتوانیم در تابستان سالی که در پیش است دماوند را با هم صعود کنیم. مخصوصاً اگر کسی مثل خاله ام که بسیار با او راحت هستم و از صحبت کردن و همراهی اش لذت می برم، همنوردم باشد.

قلل غربی توچال در میان ابرهای تیره

در مسیر صعود به سنگ سیاه، علائم و تیرک هایی که نشان از طول مسافت بود را نشان می دادم تا صرف داشتن هدف، انگیزه ای برای صعود برایمان ایجاد کند. معمولاً در کوه نوردی، برای صعود قلّه، داشتن هدف های کوچک تر و پله پله رسیدن به آنها، بسیار مفید می باشد و می تواند در صورت عدم موفقیت به صعود قلّه دل خوشی ما را به کسب این هدف های کوچکتر زیاد کند. باید قبول کرد که قلّه بهانه ای است برای طی مسیری که در آن چیزها یاد گرفته ایم.

ساعت ۱۲ ظهر به سنگ سیاه رسیدیم. قصد صعود داشتیم، ولی امکان نداشت. یا شاید بهتر باشد بگویم من تشخیص دادم صعود نکنیم بهتر است. به هر حال بعد از کمی استراحت، از همان مسیر رفت سرازیر شدیم و به جای رفتن به شیرپلا، اوسون را برای پایین رفتن انتخاب کردیم. خستگی چندان زیادی احساس نمی کردیم و با اینکه موفق به صعود قلّه نشده بودیم از اینکه بعد از مدتها با خاله ام کوه پیمایی نمودم بسیار خوشحال بودم و قول دادم که دو هفته دیگر در صورت امکان و مصاعدت هوای منطقه، اولین صعود به قلّه توچال را به او هدیه دهم.

   + - ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٥